دانی که دگر در طلبم تابی نیست
من در عجبم طاقت اغیار کجاست

- مبتدی -
/* متغیر */
#Personal#
مایه‌ای اندک ز ذهن‌آشفته‌ای

مطالبی که خودم ننوشتم با موضوع "ppl" انتشار میدم :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۶ مطلب با موضوع «Notes» ثبت شده است

چقدر زود میگذره همه چی...

دیدین یه وقتایی یه چیز مهمی رو آدم یادش میره و کارش درست انجام نمیشه تا یادش میاد؟ فکر کنم مدت زیادی یادم رفته بوده حرف زدن رو...

And just as I go to walk out of my bedroom door

It turns to a stage, they're gone

and the spotlight is on and I'm actin'

وقتی یکی رو میبینی و میفهمی که خودت کی بودی و چقد دوری از خودت حس عجیبی داره واقعا :دی تعجب میکنی که چرا این منم :)) وقتی میبینی یه لایه قشنگ رو چهرت ساختی که بهش تبدیل شی و قشنگیای خودت یادت رفته... و وقتی به این فکر میکنم که اگه اون شخص رو نمیدیدم چقدر دیگه از خودم دور میشدم... حس عجیبیه، خوب نیست... بحث اینه من خودم بودم همه ی این مدت... ولی کامل نبودم.. مثل خیلی از آدمای دنیا. واسه همین نمیتونستم خودم بفهمم احتمالا.

•••

طعنه بر ما مزن ای دوست که خود معترفیم

دف زنان بر سر بازار به رسوایی خویش

•••

«نگه جز پیش پارا دید نتواند، که ره تاریک و لغزان است.»

^•^

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۱۰
Lirath

آسمون رنگای مختلفی به خودش میگیره ، ولی این معنی رو نمیده که وجودش یکرنگ نیست!

آسمون چیزای زیادی به آدم القا میکنه ، ولی این معنی رو نمیده که چیزی رو تحمیل میکنه!

آسمون میخنده ، گریه میکنه ، خسته میشه ، تاریک میشه ، بیدار میشه...

آسمون تا جایی که "ما می بینیم" محدودیت نداره!

حالا ما چقد از این آسمونمون رو میبینیم؟ :)

آدما همدیگرو تحقیر میکنن ، همدیگه رو مقایسه میکنن و میسنجن ولی ترازوشون خرابه

البته بهتره بگم خراب نیست، ولی هیچوقت نتونستن ترازوی سالمی بسازن!

آدما آسمونشون رو نمیبینن... کم میبینن...

آسمون آدما تا جایی که " می بیننش " محدودیت نداره!

آدما رو نمیشه شناخت، فقط میشه یه دید کلی ازشون داشت!

آسمونو نمیشه شناخت، فقط میشه یه دید کلی ازش داشت!

so let's take a walk...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۴
Lirath

Keep your thoughts for yourself ,

and just take care of them..

Dont tell them to the people...

Never Ever!
grateful ones will ask you about it..

And the others shouldn't even know it!

Your thoughts will be appear as yourself, someday.

There are lots of differences between the worlds..

(Just one side of imagination: first result)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۳
Lirath

دلتنگ میشوم گاهی..

گاهی برای قدیم های خودم

برای اشتباهاتی که مرا به اینجا رسانده

برای همان لحظه هایی که الآن اسمش را میگذارند تجربه

یا چه میدانم ، تجربیات..!

چه اهمیتی هم دارد این کلمه :)

فقط حیف که 17 سال برایشان مهم نیست (یا حتی 30-35)

دلم تنگ میشود گاهی برای روزهایی که نمیدانستم

فردایش چه سرگرمی یا چجور خنده ای نصیب من خواهد شد

برای ثانیه به ثانیه اتفاقات جدید :)

ولی حالا که به این چیز و آن چیز اهمیت نمیدهم

یا مثلا تا 6-7 سال آینده بدترین و بهترین شرایط را در تخیل گذرانده ام

نمیدانم هیجانش چیست :) شاید چون دلایل انتخابم قشنگ تر از "هیجان" است

یا شاید چون هنوز هم هیجانی نهفته است که نمیدانم

آخر ، زنگِ هیچ قطعیتی هنوز در تخیل ام به صدا نیامده

گاهی برای آن آدم هایی که نمیشود حتی در بدترین حالت هم ازشان بدت بیاید

گاهی برای خاطره هایی که نمیشود از آن اعماق فکر بیرون انداخته شوند

گاهی برای آرزو هایم... دلم تنگ میشود :)

یا شاید فکر میکنم که دلم تنگ خواهد شد...

... یا دلتنگِ حال ، شاید ...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۴
Lirath

شبیه انفجار شده است.. انگار دارد جهانی میسازد برای خودش :)

انفجار بزرگی بود ، همه چیز از هم پاشیده.. سال ها طول میکشد حتما...

عجایب بیشتر میشود هر روز و عجیب تر اینکه

خودش هم عجیبی در این عجایب شده است.. دارد غرق میشود؟

در ذهن شنا را به تصویر کشید و بالا آمد...

اما نتوانست غرق شدن را ببیند.. برگشت به اعماق عجایب

جهانش هر روز تازه تر میشد.. " آری ، بر ذهن مقدر نیست! دریا که از آن اوست! "

و جهانش کامل تر میشد...

+ تازه موج انفجار ، دارد میرسد از راه :|

"کودکانه ها"

.

مثلن پی نوشت:
نوشته شد... :)

ذوق هم کردیم :))

خوانده شد

خوانده شد

خوانده شد

پاک شد :)))

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۹
Lirath

و حضورشان چه زیباست

به هنگامی که کنارت هستند و شادی را برایت به ارمغان می‌آورند

و نمی‌خواهی حتی لحظه‌ای جدایی از آنان را...

به دنبال بهانه برای حرف زدن

برای اینکه نگه داری‌شان کنار خودت

و مگر می‌شود این چنین؟!

همه چیز از یادت میرود در آن هنگام...

لحظه‌های دور شدنش برایت قابل درک نیست ، نه اینکه نتوانی!

نمی‌خواهی ببینی رفتنشان را...

و چه بسیار تکرار می‌شود در یادت

هر روز  و  هر روز  و  هر روز

خاطراتشان...

...ع.م... :|

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۹
Lirath