دانی که دگر در طلبم تابی نیست
من در عجبم طاقت اغیار کجاست

- مبتدی -
/* متغیر */
#Personal#
مایه‌ای اندک ز ذهن‌آشفته‌ای

مطالبی که خودم ننوشتم با موضوع "ppl" انتشار میدم :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۵ مطلب با موضوع «Poems» ثبت شده است

گذران دیده و یادی که به جایی نرسید

ز پس و پیش و همین حال صدایی نچکید

خشکیِ روح که در هر نفسی میخواند

به سخن نیست دگر ، در تب و تابم منِشین

شاید اندوه کند در طلبت رخنه برو

شاید این بار دگر روح و دماغی نرسید

یادت آرم که بگفتت دگرت راهی نیست

زین حقیر بی‌نوا هم که دوایی نرسید

بگمت از دو جهانی که دگر خسته شدم

از سلامی که ز هردو به کجایی نرسید

بِنِگر کز منِ دیوانه دگر راهی نیست

در کجا شخص به یکتا به جهانی برسید؟

همه اصواتِ سماوات به جمع است ، شنو

کز تو تنها، ثمری ریشه به جانی ندوید

 طارمی را که به سِحرش همه دیوانه شدند

بِنِگر کز صُوَرش اختر یکتا نتپید

همه با هم به نگاهت بنشستند به جمع

که دگر هیچ نبود کز تو به آنان نرسید

... ع.م

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۵
Lirath

من همان دیوانه ای در چشمه، جوشان ها

اندکی افسردگی در جاریِ رود ها

سرگذشتی رو به جاویدان

به دریا ها

ولیکن همچنان مبهم

در آن اندک مکانِ جسم میدیدم؟

ولی خود را نمیدیدم؟

این دگر چیست؟ از کجا آمد؟

کَس مگر خود را نباید دید در اول؟

... ع.م

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۶
Lirath

+ آفتاب در گذر است ، از رخ مهتاب چه خواهی؟

   مگر از عقل گذشته ثمرت  نور نخواهی؟

- من به دل راه ندادم ، جز رخ ماه درخشان

   به کسی عهد نبستم به جز آن ماه زر افشان

   که زر اش کس نتوان دید ، چنین در نظر آمد.

   که دلش کس نتوان چید ، چنین در نظر آمد.

+ به سلام آورش این دم ، به رخش دیده نپوشان

   به سخن درآورش هم به مغاک چشم افشان

- به چه کرده ای دلت خوش ز سراب سخنانت

   که به افسار نبندد به همین سهل ، صیانت

   تو که دانی که من از دیده همی راه بریدم

   چه توقع برود از من و از چشم سپیدم

   ... ع.م

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۴
Lirath

چه دنیایی گذشت بر من ، چه کرده این دلِ تنگم

چرا ها آمده در ذهن ، چه باشد در دلم باری

به افکاری ، گذر کرده ، به یاد آرَد زمان ها را

به چه افسون شده این دل ؛ به دریایی ، به سودایی

ز عودت خسته ام اینبار ، زمان رؤیت ات گشته

چو ماه‌ای بر دلم اَفشا ، تمامِ نورِ دیدارت

... ع.م

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۵
Lirath

به چشمانی امید آویز ، به دستانی به دنبالت
به پرو‌از شباهنگام ، به سوی نور ، رؤیایت
به ساز دل تو را خواهد ، به صُنعی سوی آوایت
به رسم بودنت این دم ، رهایم ساز به دیدارت
به من ده آن شکیبایی ، برای انتظار هایت
برای ماندنم با تو ، برای خوبی هایت
به لحظه میگذشت این جمعه هم اما
دگر جمعه به سرعت باز خواهد گشت
به دیدارت چه مشتاقم... ع.م

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۱
Lirath