دانی که دگر در طلبم تابی نیست
من در عجبم طاقت اغیار کجاست

- مبتدی -
/* متغیر */
#Personal#
مایه‌ای اندک ز ذهن‌آشفته‌ای

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱ مطلب با موضوع «The Adventures of Sophie» ثبت شده است

سوفی روی تخت خود دراز کشیده بود و از پنجره اتاقش به آسمان چشم دوخته بود. پرندگانی را میدید که دسته جمعی به یک سو پرواز میکنند. -« امّا چرا فقط رو به جلو میروند؟! یعنی زمان را میشود به این شکل تعریف کرد؟» با خود گفت«اگر به عقب پرواز میکردند همه چیز به هم میریخت؟» در ذهن خود تصور کرد که پرندگانی به همان حالت ولی در خلاف  جهت در حرکت اند. کاملاً میتوانست خودش را قانع کند که چنین چیزی ممکن نیست اما نمیدانست علت این کارش به این خاطر است که تا به حال چنین چیزی را ندیده و احساس نکرده است یا چون با قوانین فیزیک سازگار نیست که همین قوانین هم ساخته ذهن است... امّا لحظه ای به این فکر افتاد که اگر زمان به عقب برمیگشت امکان این نوع پرواز هم برقرار میشد. با خود گفت:« این را هم در نظر بگیر سوفی که اگر زمان در دست موجودات باشد، دیگر نمیتوان زندگی کرد! لحظه ای یک موجود زمان را به عقب میکشد و لحظه ای موجودی  دیگر آن را به جلو میبرد یا حتی همزمان اینکار را میکنند... و میبینی که چه آشوبی خواهد شد وقتی این چنین زندگی ما و زمان به هم چسبیده اند!» سوفی از آسمان چشم برداشت و به سقف خیره نگریست. -« کمی محدودترش کنیم..مثلا هرکس بتواند یک یا دوبار زمان را به عقب برگرداند یا چیزی شبیه این...» کمی درباره خود راجب این موضوع اندیشید:«شاید هرکسی همانند من دلش بخواهد به گذشته برگردد تا رفتاری را اصلاح کند یا فرصتی را از دست ندهد... اصلاح رفتار یا انتخاب فرصت بهتر ، طرز فکر بهتری را  هم شامل میشود و این طرز فکر به این نتیجه میرسد که میتوانست از این هم بهتر پیش برود و انتخاب بهتری کند و احتمالا هیچوقت به این شکل، حسرت گذشته پایانی ندارد و هزاران بار فرصت برگشت زمان هم کم است! شاید به همین خاطر است که تنها یکبار فرصت زندگی داریم تا بدون از میان بردن نظم وابسته و محدود به زمان و انتخاب هایی که تنها یکبار صورت میگیرد بتوانیم به شخصیتی از خود دست یابیم!» سوفی برخاست و به گوشه اتاق رفت تا آلبوم عکس هایش را از قفسه کتاب بردارد و برگشت سر جایش روی تخت... صفحات رنگی پر خاطره را ورق میزد و خاطراتش را با دوستان و خانواده اش در ذهن میگذراند که در همین حال از خستگی به خواب رفت. با همان لبخند.. در رویایی به همراه دوستانش... و در تمام این مدت تنها زمان بود که بی توجه و بیرحمانه فقط داشت میگذشت...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۰
Lirath