همه چیز مستقیماً سخن نمیگوید!
- مبتدی -
/* متغیر */
#Personal#

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

- C'mon dude.. go ahead , whats going on with you? -_-

+ seems that im just tired.. i dont know why im acting so

- everyone believe you , why you dont?

+ maybe cause they didnt make it real... or maybe im so stupid about it -.-

- but cant you see? you have a goal

+ ik... ik i should do my best.. ik losing is not an option here.. ik all!

  but why its not going well? why everything wanna make me disappointed?

  someone told me someday: if it didnt be like what it is , everyone gonna make it.

  but you know? they are not me.. is it the same thing for all of us? -.-

  ppl are sick.. lots of them even dont know what they want...

- umm.. u can be right.. but look , as you know... you shouldnt stop!

  you know the rules... so just have some rest.. and start over.. you are not alone buddy

  yours will be ours :) so go ahead ; everyone you care, wanna see you happy & successful

+ u are right :) "at least to make them happy, dont lose your happiness"...

(brainstorm)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۴
علی محزون

آسمون رنگای مختلفی به خودش میگیره ، ولی این معنی رو نمیده که وجودش یکرنگ نیست!

آسمون چیزای زیادی به آدم القا میکنه ، ولی این معنی رو نمیده که چیزی رو تحمیل میکنه!

آسمون میخنده ، گریه میکنه ، خسته میشه ، تاریک میشه ، بیدار میشه...

آسمون تا جایی که "ما می بینیم" محدودیت نداره!

حالا ما چقد از این آسمونمون رو میبینیم؟ :)

آدما همدیگرو تحقیر میکنن ، همدیگه رو مقایسه میکنن و میسنجن ولی ترازوشون خرابه

البته بهتره بگم خراب نیست، ولی هیچوقت نتونستن ترازوی سالمی بسازن!

آدما آسمونشون رو نمیبینن... کم میبینن...

آسمون آدما تا جایی که " می بیننش " محدودیت نداره!

+آدما رو نمیشه شناخت، فقط میشه یه دید کلی ازشون داشت!

آسمونو نمیشه شناخت، فقط میشه یه دید کلی ازش داشت!

so let's take a walk...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۴
علی محزون

Keep your thoughts for yourself ,

and just take care of them..

Dont tell them to the people...

Never Ever!
grateful ones will ask you about it..

And the others shouldn't even know it!

Your thoughts will be appear as yourself, someday.

There are lots of differences between the worlds..

(Just one side of imagination: first result)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۳
علی محزون

-«شاید دروغ بزرگ ترین جنایت بشریت باشد!»

این جمله را که گفتم معلم در فکر فرو رفت... برای روشن تر شدن حرفم و چون شاید اگر از مرگ روحی یا احساسی  حرف میزدم، کسانی نمی‌فهمیدند که چه دردناک است، سعی کردم مثالی واضح بزنم:«همانند وقتی که ظاهری را به دروغ تخریب می‌کنند و شخصیتی به همین خاطر تخریب می‌شود.» فکر کردم مثال جالبی بود چون همیشه منتقدان ظاهر دیگران ، در صحنه حاضر اند. معلم سکوت را شکست:«بله پازو، حق با توست.. اگر جمله مقایسه‌ای و با مقیاسی متغیر نباشد می‌توان گفت یا دروغ است یا نه. و چه فراوان انسان هایی دیده ام که با اطمینان کامل حرفی را می‌زنند که گاهی حتی معنی آن را هم نمی‌دانند، در حالی که تنها کافیست از کلماتی مثل احتمالاً و... استفاده کنند، این هم کمی از دروغ ندارد... این جانی که خود از درون انسان ها سرچشمه میگیرد، انسان های زیادی را کشته است. دروغ وسیله وحشیانه‌ای است برای جنایت!» با حرف‌ها موافق بودم. کودکی به تصورم آمد که ‌خوبی هایش در مواجهه با دروغ یکی یکی شکست می‌خورند. مظلوم کُشی! چه قاتل بی‌رحمی! و فقط کافی بود بیشتر نگاه کنی تا متوجه شوی که خیلی ها مرده اند یا در حال مرگ اند و خیلی ها قاتلانی هستند که مجازات نمی‌شوند!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۰
علی محزون

من همان دیوانه ای در چشمه، جوشان ها

اندکی افسردگی در جاریِ رود ها

سرگذشتی رو به جاویدان

به دریا ها

ولیکن همچنان مبهم

در آن اندک مکانِ جسم میدیدم؟

ولی خود را نمیدیدم؟

این دگر چیست؟ از کجا آمد؟

کَس مگر خود را نباید دید در اول؟

...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۶
علی محزون

سوفی روی تخت خود دراز کشیده بود و از پنجره اتاقش به آسمان چشم دوخته بود. پرندگانی را میدید که دسته جمعی به یک سو پرواز میکنند. -« امّا چرا فقط رو به جلو میروند؟! یعنی زمان را میشود به این شکل تعریف کرد؟» با خود گفت«اگر به عقب پرواز میکردند همه چیز به هم میریخت؟» در ذهن خود تصور کرد که پرندگانی به همان حالت ولی در خلاف  جهت در حرکت اند. کاملاً میتوانست خودش را قانع کند که چنین چیزی ممکن نیست اما نمیدانست علت این کارش به این خاطر است که تا به حال چنین چیزی را ندیده و احساس نکرده است یا چون با قوانین فیزیک سازگار نیست که همین قوانین هم ساخته ذهن است... امّا لحظه ای به این فکر افتاد که اگر زمان به عقب برمیگشت امکان این نوع پرواز هم برقرار میشد. با خود گفت:« این را هم در نظر بگیر سوفی که اگر زمان در دست موجودات باشد، دیگر نمیتوان زندگی کرد! لحظه ای یک موجود زمان را به عقب میکشد و لحظه ای موجودی  دیگر آن را به جلو میبرد یا حتی همزمان اینکار را میکنند... و میبینی که چه آشوبی خواهد شد وقتی این چنین زندگی ما و زمان به هم چسبیده اند!» سوفی از آسمان چشم برداشت و به سقف خیره نگریست. -« کمی محدودترش کنیم..مثلا هرکس بتواند یک یا دوبار زمان را به عقب برگرداند یا چیزی شبیه این...» کمی درباره خود راجب این موضوع اندیشید:«شاید هرکسی همانند من دلش بخواهد به گذشته برگردد تا رفتاری را اصلاح کند یا فرصتی را از دست ندهد... اصلاح رفتار یا انتخاب فرصت بهتر ، طرز فکر بهتری را  هم شامل میشود و این طرز فکر به این نتیجه میرسد که میتوانست از این هم بهتر پیش برود و انتخاب بهتری کند و احتمالا هیچوقت به این شکل، حسرت گذشته پایانی ندارد و هزاران بار فرصت برگشت زمان هم کم است! شاید به همین خاطر است که تنها یکبار فرصت زندگی داریم تا بدون از میان بردن نظم وابسته و محدود به زمان و انتخاب هایی که تنها یکبار صورت میگیرد بتوانیم به شخصیتی از خود دست یابیم!» سوفی برخاست و به گوشه اتاق رفت تا آلبوم عکس هایش را از قفسه کتاب بردارد و برگشت سر جایش روی تخت... صفحات رنگی پر خاطره را ورق میزد و خاطراتش را با دوستان و خانواده اش در ذهن میگذراند که در همین حال از خستگی به خواب رفت. با همان لبخند.. در رویایی به همراه دوستانش... و در تمام این مدت تنها زمان بود که بی توجه و بیرحمانه فقط داشت میگذشت...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۰
علی محزون

+ آفتاب در گذر است ، از رخ مهتاب چه خواهی؟

   مگر از عقل گذشته ثمرت  نور نخواهی؟

- من به دل راه ندادم ، جز رخ ماه درخشان

   به کسی عهد نبستم به جز آن ماه زر افشان

   که زر اش کس نتوان دید ، چنین در نظر آمد.

   که دلش کس نتوان چید ، چنین در نظر آمد.

+ به سلام آورش این دم ، به رخش دیده نپوشان

   به سخن درآورش هم به مغاک چشم افشان

- به چه کرده ای دلت خوش ز سراب سخنانت

   که به افسار نبندد به همین سهل ، صیانت

   تو که دانی که من از دیده همی راه بریدم

   چه توقع برود از من و از چشم سپیدم

   ...

ع.م :)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۴
علی محزون

و حضورشان چه زیباست

به هنگامی که کنارت هستند و شادی را برایت به ارمغان می‌آورند

و نمی‌خواهی حتی لحظه‌ای جدایی از آنان را...

به دنبال بهانه برای حرف زدن

برای اینکه نگه داری‌شان کنار خودت

و مگر می‌شود این چنین؟!

همه چیز از یادت میرود در آن هنگام...

لحظه‌های دور شدنش برایت قابل درک نیست ، نه اینکه نتوانی!

نمی‌خواهی ببینی رفتنشان را...

و چه بسیار تکرار می‌شود در یادت

هر روز  و  هر روز  و  هر روز

خاطراتشان...

...ع.م... :|

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۹
علی محزون