دانی که دگر در طلبم تابی نیست
من در عجبم طاقت اغیار کجاست

- مبتدی -
/* متغیر */
#Personal#


مطالبی که خودم ننوشتم با موضوع "ppl" انتشار داده میشن :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۳/۱۶
    :)
  • ۹۷/۰۳/۱۲
    :)

به دل افروز که دیوانه زمان است

و

به تو هیچ نگفتند که پندار جهانی

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۳
Lirath

the good part is

that i can see "it"

i can see through "it"

and the bad part is

i dunno if im part of "it"

or not..

John Nash: There's no point in being nuts if you can't have some fun with it
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۵
Lirath

چقدر زود میگذره همه چی...

دیدین یه وقتایی یه چیز مهمی رو آدم یادش میره و کارش درست انجام نمیشه تا یادش میاد؟ فکر کنم مدت زیادی یادم رفته بوده حرف زدن رو...

And just as I go to walk out of my bedroom door

It turns to a stage, they're gone

and the spotlight is on and I'm actin'

وقتی یکی رو میبینی و میفهمی که خودت کی بودی و چقد دوری از خودت حس عجیبی داره واقعا :دی تعجب میکنی که چرا این منم :)) وقتی میبینی یه لایه قشنگ رو چهرت ساختی که بهش تبدیل شی و قشنگیای خودت یادت رفته... و وقتی به این فکر میکنم که اگه اون شخص رو نمیدیدم چقدر دیگه از خودم دور میشدم... حس عجیبیه، خوب نیست... بحث اینه من خودم بودم همه ی این مدت... ولی کامل نبودم.. مثل خیلی از آدمای دنیا. واسه همین نمیتونستم خودم بفهمم احتمالا.

•••

طعنه بر ما مزن ای دوست که خود معترفیم

دف زنان بر سر بازار به رسوایی خویش

•••

«نگه جز پیش پارا دید نتواند، که ره تاریک و لغزان است.»

^•^

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۱۰
Lirath

And the way they talking to you,

the awareness that they give you,

the beauty that they show you,

You see it dont you little fairy?

But there is no justice in this world

The one's wishes could be another's property.

You wanna ask what type of wishes?

Well i will tell you.. It's simple,

Being happy & being with good people.

You see it dont you little fairy?

That's the main injustice...

And it will make huge differences!

Really huge ones!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۳۷
Lirath

پیشش داد میزنم و میگم : خداااااااااا ...

کی قراره تموم شه این روزای مزخرف ؟
میگه :
تو بهشتو میشناسی ؟
میگم: بهشت من هدفمه ...

اونروزی که برسم بهش...

روزایی که براشون برنامه ریختم
میگه :
قبلش یک چیزیه به اسم برزخ
برزخ محل صبره
محل پاکی
مسیحیا بهش میگن purgatory
چینیا میگن لیان یو
ما میگیم برزخ
توی برزخ آدم تصفیه میشه
پاک میشه
آماده میشه برای بهشت
برای پاک شدن باید تحمل کنه
بخشیش عذاب اشتباهاتشه
بخشیش قیمت بهشته
ولی تهش میره به بهشت
نه اون آدم سابق
آدمی که لایق بهشته
آدمی که ارزش بهشتو میفهمه
تموم میشه این برزخ
ما ها به بهشتمون میرسیم
خالدین فیها

© (:TABASSOM:)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۱۵
Lirath

آسمون رنگای مختلفی به خودش میگیره ، ولی این معنی رو نمیده که وجودش یکرنگ نیست!

آسمون چیزای زیادی به آدم القا میکنه ، ولی این معنی رو نمیده که چیزی رو تحمیل میکنه!

آسمون میخنده ، گریه میکنه ، خسته میشه ، تاریک میشه ، بیدار میشه...

آسمون تا جایی که "ما می بینیم" محدودیت نداره!

حالا ما چقد از این آسمونمون رو میبینیم؟ :)

آدما همدیگرو تحقیر میکنن ، همدیگه رو مقایسه میکنن و میسنجن ولی ترازوشون خرابه

البته بهتره بگم خراب نیست، ولی هیچوقت نتونستن ترازوی سالمی بسازن!

آدما آسمونشون رو نمیبینن... کم میبینن...

آسمون آدما تا جایی که " می بیننش " محدودیت نداره!

آدما رو نمیشه شناخت، فقط میشه یه دید کلی ازشون داشت!

آسمونو نمیشه شناخت، فقط میشه یه دید کلی ازش داشت!

so let's take a walk...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۴
Lirath

Keep your thoughts for yourself ,

and just take care of them..

Dont tell them to the people...

Never Ever!
grateful ones will ask you about it..

And the others shouldn't even know it!

Your thoughts will be appear as yourself, someday.

There are lots of differences between the worlds..

(Just one side of imagination: first result)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۳
Lirath

-«شاید دروغ بزرگ ترین جنایت بشریت باشد!»

این جمله را که گفتم معلم در فکر فرو رفت... برای روشن تر شدن حرفم و چون شاید اگر از مرگ روحی یا احساسی  حرف میزدم، کسانی نمی‌فهمیدند که چه دردناک است، سعی کردم مثالی واضح بزنم:«همانند وقتی که ظاهری را به دروغ تخریب می‌کنند و شخصیتی به همین خاطر تخریب می‌شود.» فکر کردم مثال جالبی بود چون همیشه منتقدان ظاهر دیگران ، در صحنه حاضر اند. معلم سکوت را شکست:«بله پازو، حق با توست.. اگر جمله مقایسه‌ای و با مقیاسی متغیر نباشد می‌توان گفت یا دروغ است یا نه. و چه فراوان انسان هایی دیده ام که با اطمینان کامل حرفی را می‌زنند که گاهی حتی معنی آن را هم نمی‌دانند، در حالی که تنها کافیست از کلماتی مثل احتمالاً و... استفاده کنند، این هم کمی از دروغ ندارد... این جانی که خود از درون انسان ها سرچشمه میگیرد، انسان های زیادی را کشته است. دروغ وسیله وحشیانه‌ای است برای جنایت!» با حرف‌ها موافق بودم. کودکی به تصورم آمد که ‌خوبی هایش در مواجهه با دروغ یکی یکی شکست می‌خورند. مظلوم کُشی! چه قاتل بی‌رحمی! و فقط کافی بود بیشتر نگاه کنی تا متوجه شوی که خیلی ها مرده اند یا در حال مرگ اند و خیلی ها قاتلانی هستند که مجازات نمی‌شوند!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۰
Lirath

سوفی روی تخت خود دراز کشیده بود و از پنجره اتاقش به آسمان چشم دوخته بود. پرندگانی را میدید که دسته جمعی به یک سو پرواز میکنند. -« امّا چرا فقط رو به جلو میروند؟! یعنی زمان را میشود به این شکل تعریف کرد؟» با خود گفت«اگر به عقب پرواز میکردند همه چیز به هم میریخت؟» در ذهن خود تصور کرد که پرندگانی به همان حالت ولی در خلاف  جهت در حرکت اند. کاملاً میتوانست خودش را قانع کند که چنین چیزی ممکن نیست اما نمیدانست علت این کارش به این خاطر است که تا به حال چنین چیزی را ندیده و احساس نکرده است یا چون با قوانین فیزیک سازگار نیست که همین قوانین هم ساخته ذهن است... امّا لحظه ای به این فکر افتاد که اگر زمان به عقب برمیگشت امکان این نوع پرواز هم برقرار میشد. با خود گفت:« این را هم در نظر بگیر سوفی که اگر زمان در دست موجودات باشد، دیگر نمیتوان زندگی کرد! لحظه ای یک موجود زمان را به عقب میکشد و لحظه ای موجودی  دیگر آن را به جلو میبرد یا حتی همزمان اینکار را میکنند... و میبینی که چه آشوبی خواهد شد وقتی این چنین زندگی ما و زمان به هم چسبیده اند!» سوفی از آسمان چشم برداشت و به سقف خیره نگریست. -« کمی محدودترش کنیم..مثلا هرکس بتواند یک یا دوبار زمان را به عقب برگرداند یا چیزی شبیه این...» کمی درباره خود راجب این موضوع اندیشید:«شاید هرکسی همانند من دلش بخواهد به گذشته برگردد تا رفتاری را اصلاح کند یا فرصتی را از دست ندهد... اصلاح رفتار یا انتخاب فرصت بهتر ، طرز فکر بهتری را  هم شامل میشود و این طرز فکر به این نتیجه میرسد که میتوانست از این هم بهتر پیش برود و انتخاب بهتری کند و احتمالا هیچوقت به این شکل، حسرت گذشته پایانی ندارد و هزاران بار فرصت برگشت زمان هم کم است! شاید به همین خاطر است که تنها یکبار فرصت زندگی داریم تا بدون از میان بردن نظم وابسته و محدود به زمان و انتخاب هایی که تنها یکبار صورت میگیرد بتوانیم به شخصیتی از خود دست یابیم!» سوفی برخاست و به گوشه اتاق رفت تا آلبوم عکس هایش را از قفسه کتاب بردارد و برگشت سر جایش روی تخت... صفحات رنگی پر خاطره را ورق میزد و خاطراتش را با دوستان و خانواده اش در ذهن میگذراند که در همین حال از خستگی به خواب رفت. با همان لبخند.. در رویایی به همراه دوستانش... و در تمام این مدت تنها زمان بود که بی توجه و بیرحمانه فقط داشت میگذشت...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۰
Lirath

+ آفتاب در گذر است ، از رخ مهتاب چه خواهی؟

   مگر از عقل گذشته ثمرت  نور نخواهی؟

- من به دل راه ندادم ، جز رخ ماه درخشان

   به کسی عهد نبستم به جز آن ماه زر افشان

   که زر اش کس نتوان دید ، چنین در نظر آمد.

   که دلش کس نتوان چید ، چنین در نظر آمد.

+ به سلام آورش این دم ، به رخش دیده نپوشان

   به سخن درآورش هم به مغاک چشم افشان

- به چه کرده ای دلت خوش ز سراب سخنانت

   که به افسار نبندد به همین سهل ، صیانت

   تو که دانی که من از دیده همی راه بریدم

   چه توقع برود از من و از چشم سپیدم

   ... ع.م

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۴
Lirath